« اممممممممم | ص?حه اصلی | از ماست »

رويا

ديشب تو اوج ناراحتي مي دونين چي آرومم كرد؟ يه رويا

روياي اينكه معلمم توي يه روستاي دور افتاده. دور از تموم آدمايي كه مي‌شناسم. شاگردامم اون بچه روستايي ‌هايي بودن كه لپاشون قرمزه.

يه روستايي كه زمستونا از برف سفيده. اونجا برا خودم يه باغچه داشتم كه توش هرچي دوست داشتم مي‌كاشتم.

مي دونم شايد بيشتر شبيهه فيلما شده. برا خودمم عجيب بود كه توي اون لحظه يه همچين چيزي به ذهنم رسيد و مهمتر اينكه آرومم كرد!

كاش رويام حقيقي بود و من الان توي يه همچين روستايي، دور از شهر و آدمايي كه مي‌شناسم بودم. تو اون حالت خواب و بيداريم احساس مفيد بودن كردم:((

كاشششششششششششششششششششششششش:((((((((((

نوشته شده توسط eli در ساعت

نظرخواهی

جالبه منم این آرزو رو زیاد داشتم و دارم

نویسنده: mojtaba در ساعت 20 اسفند 1385 10:46 بֽظֽ

وقتی پای این جور آرزوها میاد وسط احساس می کنم اوضاع زیادی ابریه. ولی کلا رویای قشنگیه.

نویسنده: saba در ساعت 21 اسفند 1385 0:36 بֽظֽ

سلام دوستمم..
سال نو مبارککک..

نویسنده: شیدای کوچک در ساعت 1 فروردین 1386 0:48 بֽظֽ

همهء همهء آدما ؟
اي نمك نشناس

نویسنده: ..: آب هندونه :.. در ساعت 26 فروردین 1386 1:03 بֽظֽ

نظر شما چيست؟




مرا به خاطر داشته باش